بذار مهمونت کنم من تورو یه جمله...
دیدی که دلت میگیره تو غروب جمعه...
وقتی که میشینم به مروره عمرم...
میبینم هر روزه من مثل غروب جمعست و
بن بست و میبینم رو به رومه...
طوری که آدم از ادامه دادن توبه کنه...
زخم من نمی تونه بشه پانسمان...
از تو خوردم اینم از شانسه ماست...

زندگی شطرنج دنیا و دل است
قصه پررنج صدها مشکل است
شاه دل کیش هوسها میشود
پای اسب آرزوها در گل است
فیل بخت ما عجب کج میرود
در سر ما بس خیالی باطل است
ما نسنجیده پی فرزین او
غافل از اینکه حریفی قابل است
مهره های عمر من نیمش برفت
مهره های او تمامش کامل است
روزگاری رازِ زیبایی زنبق ها را نمی دانستم
دستم به دستگیره ی دل سپردن نمی رسید
چشم چکامه هایم ضعیف بود!
پس با عینکی از جنسِ عشق به آسمان نگاه کردم
به باغ و بلوغ .. بوسه و بی حصاری .. آواز!
به پولک سرخ ماهی تنگ!
به چهره ام در آینه ترک دار!
نگاه کردم و دانستم!دانستم که جهان....،
کوچکتر از کره درس جغرافی دبستان است
دانستم که کلید ِ تمام قفلهای ناگشوده ی دنیا،
همه این سالها در جیب من بود و بی خبر بودم
دانستم که می شود با یک چوب کبریت،
خورشید ِ عظیمی را در آسمان روشن کرد
دانستم که گذشتن از گناه روزگار آسان است
حالا از پس همین عینک به زندگی نگاه می کنم
در پس ِ همین عینک می گریم
از پس همین عینک عاشق میشوم
و در پس ِ همین عینک خواهم مرد
و کلام آخر اینکه...
اگر در صحنه ی بازی روزگار ...
شدم بازیگر دستان این زنان بازیگیر
اگر میسوزم از کبریت یک واژه
و میخوابم بروی بستر اشکم
بدان میمانم و هستم برای فرصتی تازه
برای رسم یک تصنیف نو.
حرف عشق ؛؛ حرف دل

اینجا من هستم؛ سکوتی محض
سکوتی شکسته و درهم بخاطر هر روز ندیدن تو
اینجا من هستم ؛ تهی از زندگی و روزمرهگی
خالیتر از همیشه؛ با کلافی درهم و پیچ در پیچ
معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستادهام
اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی
من هستم و سازی مبهم
اینجا من ماندهآم تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم
من هستم و گلی پرپر شده از عشقی کور
من هستم و یکرنگی شکستهام
اینجا در شهری دور من ماندهام به انتظار هر لحظه که میایی
در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ
که سینهام را هر آن میدرد
اینجا من ماندهام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است
من هستم سیمایی شکستهتر از همیشه
اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان مشکی تو

دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید محال
می برم زنده به گورش سازم
تا لز این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
به خدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم یاز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
حسین.کاظمی
گفتارم . گفتارم
دروغ دروغ
کردارم کردارم
فریب فریب
پندارم پندارم
نیرنگ نیرنگ
اينها شايد رنگي بدهد به آنچه زندگي ميگويم
تا به لذت زيبايي اين رنگ نفسي بکشم و
شايد از ياد ببرم که بزرگترين حقيقت اين زندگي اين است که:
((حقيقت تلخ است.))
اگر دروغ رنگ داشت هر روز،شايد ده ها رنگين کمان
در دهان ما نطفه مي بست و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت من زمين را در زير پاي خود داشتم
و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتي !
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند
اگر براستي خواستن توانستن بود محال نبود،وصال
و عاشقان که هميشه خواهانند هميشه ميتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت هيچ کس را توان آن نبود که گامي بردارد
تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردي و شايد من، کمر شکسته ترين بودم
اگر غرور نبود چشمهايمان به جاي لبها سخن نميگفتند
و ما کلام دوستت دارم را در ميان نگاه هاي گهگاه مان جستجو نميکرديم
اگر ديوار نبود نزديک تر بوديم، همه وسعت دنيا يک خانه ميشد
و تمام محتواي يک سفره سهم همه بود
و هيچکس در پشت هيچ ناکجايي پنهان نميشد
اگر ساعتها نبودند آزاد تر بوديم، با اولين خميازه به خواب ميرفتيم
و هر عادت مکرر را در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم
اگر خواب حقيقت داشت هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبريز از ناباوري بودم هيچ رنجي بدون گنج نبود
اما گنجها شايد، بدون رنج بودند اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد
تا ديگري از سر جوانمردي بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند
اما بي گمان صفا و سادگي ميمرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگي بي ارزشترين کالا بود
اگر ترس نبود،زيبايي نبود و خوبي هم، شايد
اگر عشق نبود به کدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟
کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟
و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟
آري! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود
اگر کينه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند
من با دستاني که زخم خورده توست گيسوان بلند تو را نوازش ميکردم
و تو سنگي را که من به شيشه ات زده بودم به يادگار نگه ميداشتي
و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهاي مهتابي
به سلامتي دشمنانمان مي نوشيديم ..
حسین.کاظمی
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي.
كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخاهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود.
هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست
حسین.کاظمی
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی که سر از آب بدر میآرند
و در آن تابش تنهایی ماهیگیران
میفشانند فسون از سر گیسوهاشان.

همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجرههاست»
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری مینگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک، موسیقی احساس ترا میشنود
و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنیاند.
پشت دریاها شهری است
قایقی باید ساخت
سهراب سپهری از مجموعه "حجم سبز"

+ هنگامی که عشق را ابراز می کنید ' طعم آنرا دوباره می چشید.
+ عشق را همچون هدیه ای به دیگران اعطا کنید و به خود اجازه دهید تا هدیه ی دیگران را بپذیرید.
+ راز شکوفایی نیروهای واقعی و درونی خود این است که برای خود اهدافی را تعیین کنیم که به اندازه ی کافی مهیج بوده و منبع الهام در زندگی باشند.
+ یکی از بهترین راههای غنی سازی زندگی خود ' وسعت بخشیدن به گستره ی احساسات است.
+ اگر جنبه هایی از هویت شما ' برایتان ایجاد ناراحتی می کند ' چرا باید به آنها بچسبید؟
می توانیم خودمان را مجددا برای خودمان تعریف کنیم.
+ اولین قدم برای ایجاد تغییر آن است که ببینیم واقعا چه می خواهیم و در نتیجه هدفی را در نظر بگیریم و به سوی آن حرکت کنیم.
+ راز موفقیت آن است که بدانید چگونه از نیروهای رنج و نفرت استفاده کنید و نگذارید که این نیروها شما را در اختیار بگیرند . اگر چنین کنید ' بر رنج زندگی خود مسلط خواهد شد.
در غیر این صورت زندگی بر شما مسلط خواهد شد.
+ اگر با موقعیت هایی که ناراحتمان می کنند ' برخورد نکنیم ' این کار اغلب سبب رشد ترس می شود. احساساتی چون ترس ' تشویش ' نگرانی و دلواپسی تنها فرا خوانی برای حرکت محسوب می شوند و به ما هشدار می دهند که می بایست برای بروز هر اتفاقی آمادگی بیشتری داشته باشیم.
+ بیشتر موفقیت ها حکایت از آن دارند که افرادی به پیروزی می رسند که به سرعت تصمیم می گیرند و به ندرت در تصمیمی که اندیشمندانه گرفته اند ' تغییر ایجاد می کنند.
+ اگرارزشهای واقعی تان را نمی شناسید'خود را برای رنج آماده کنید.
+ سر نوشت هر کس در لحظات تصمیم گیری شکل می گیرد. تصمیم هایی که امروز و هر روز گرفته می شوند ' وضع امروزی و سال های آتی را شکل می دهند.
+ تنها امنیت واقعی در زندگی ' دانستن این نکته است که بی تردید هر روز در حال پیشرفت هستید.لازم نیست نگران حفظ کیفیت زندگی خود باشید . تنها کافی است هر روز در پیشرفت آن بکوشید.
+ مطاله ی هر کتابی و حتی این متن ها یی که خوانده اید بی فایده خواهد بود و کلاسهای روانشناسی و هر کلاس دیگری که در آن شرکت کرده اید نیز ' حاصلی نخواهد داشت. مگر آنکه به دانسته ها و آموخته های خود عمل کنید.
+ فلسفه ی من این است که باید " غول را قبل از اینکه بزرگ شود ' از بین برد " لذا بهترین زمان برای پرداختن به هیجانات منفی ' زمانی است که احساس آنها را می کنید.
+ خوشرویی نشانه ی زیرکی است. زیرا هنگامی که احساس شادی شکل می گیرد این نشاط چندان قوی است که به دیگران نیز سرایت می کند و بهتر می توان هر نوع مشکلی را که بر سر راه است ' بر طرف ساخت.
+ هیولا را تا کوچک است نابود کنید.بهترین موقع برای کنترل احساسات منفی هنگامی است که آن احساس آغاز می شود.رها کردن الگوهای احساسی هنگامی که کاملا شکوفا شده اند ' بسیار مشکل خواهد بود.
+ تمام احساسات و عواطف ' از درون سر چشمه می گیرند و این خود انسان است که آنها را می آفریند.
+ به خاطر داشته باشید که هیچ چیز در زندگی معنا ندارد . مگر معنایی که شما به آن می دهید.
+ تجربه های خود را همچون فرش عظیمی در نظر بگیرید که می توان بر روی آن هر نقش و نگار دلخواهی را طراحی کرد.
+ باید به این نکته توجه داشت که داشتن جهت و هدف در زندگی ' مهم تر از دستاوردهای فردی است.
+ از جمله تعاریف موفقیت این است که باید به گونه ای زندگی کرد که بتوان احساس عمیقی از شادی و احساس اندکی از غم به دست آورد.
+ باور کنید که لیاقت به دست آوردن آنچه را که در جست و جویش هستید ' دارید
.
شبی با عشق

به نام خدايي كه تنهاترين عاشق وجود است.
يكي بود يكي نبود. وقتي خورشيد طلوع كرد از پشت پنجرهْ كلبه ای قديمي شمع
سوخته اي را ديد كه از عمرش لحظاتي بيش نمانده بود.
به او پوز خندي زد و گفت:
- ديشب تا صبح, خودت را فداي چه كردي؟
شمع گفت:
- خودم را فدا كردم تا كه او در غربت شب غصه نخورد.
خورشيد گفت:
- همان پروانهْ كه با طلوع من ترا رها كرد.؟
شمع گفت:
- يك عاشق براي خوشنودي معشوق خود همه كار مي كند و براي كار خود هيچ
توقعي از او ندارد زيرا كه شادي او را, شادي خود مي داند
خورشيد به تمسخر گفت:
- آهاي عاشق فداكار ... حالا اگر قرار باشد كه دوباره بوجود آيي, دوست
داري كه چه چيزي شوي.
شمع به آسمان نگريست و گفت:
- شمع ... دوست دارم دوباره شمع شوم.
خورشيد با تعجب گفت:
- شمع؟؟
شمع گفت:
- آري شمع ... دوست دارم كه شمع شوم تاكه دوباره در عشقش بسوزم و شب
پروانه را سحر كنم.
خورشيد خشمگين شود و گفت:
- چيزي بشو مانند من تا كه سالها زندگى كني , نه اين كه يك شبه نابود نيست
شوي.
شمع لبخندي زد و گفت:
- من ديشب در كناره پروانه به عيشي رسيدم كه تو در اين همه سال زندگيت به
آن نرسيدي ... من اين يك شب را به همه زندگي و عظمت وبزرگي تو نمي دهم.
خورشيد گفت:
- تو كه ديشب اين همه لذت برده اي پس چرا گريه مي كني.؟
شمع با چشماني گريان گفت:
- من از براي خودم گريه نمي كنم, اشكم از براي پروانه است كه فردا شب در
آن همه ظلمت و تاريكي شب چه خواهد كرد.
و كريست وكريست تا كه براي هميشه آراميد

دلت میاد نظر ندی.... Hossein.k

کاش میشد بار دیگر سرنوشت از سر نوشت
کاش میشد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت
کاش میشد از قلم هایی که بر عالم رواست
با محبت با وفا با مهربانی نوشت
اما باور کن:
سرنوشت را نمیتوان از سر نوشت..
-----

آدمها شوخی شوخی خم میزنند و قلب ها جدی جدی میشکنند
و تو شوخی شوخی لبخند میزنی و من جدی جدی عاشق میشوم
وقتی
وقتی دختری ساکت است، ميليونها چيز در همان لحظه از ذهنش ميگذرد.
وقتی دختری بحث نميکند،عميقا فکر ميکند.
وقتی دختری با چشمانی پر از سوال به شما نگاه ميکند در حيرت است که تا کی کنارش خواهيد ماند.
وقتی دختری بعد از مکثی کوتاه جواب ميدهد" من خوبم" اصلا خوب نيست.
وقتی دختری به شما خيره ميشود نميداند چرا شما به او دروغ ميگوييد
وقتی دختری سر بر شانه های شما ميگذارد، آرزو دارد که برای هميشه به او تعلق داشته باشيد.
وقتی دختری هر روز به شما زنگ ميزند، دنبال توجه شماست
وقتی دختری هر روز به شما اس ام اس ميزند دوست دارد حد اقل يک بار جوابش را بدهيد.
وقتی دختری ميگويد دوستت دارم،راست ميگويد.
وقتی دختری ميگويد بدون شما نميتواند زندگی کند،تصميمش را برای آينده گرفته است.
وقتی دختری ميگويد"دلم برايت تنگ شده"باور کنيد هيچ کس در دنيا نميتواند به آن حد دلتنگ شما باشد
خدا فرشته اي فرستاد تا گوسفند بيتابی را ارام کند
فرشته امد و نوازشش کرد و گفت:چقدر قشنگ است اين که قرار است
خودت را ببخشي تا زندگي باز هم ادامه پيدا کند.ادم ها سپاسگزار تو
اند.قوت قدم هايشان از توست.تاب و توانشان هم.تو به قلب هايشان کمک
مي کني تا بهتر بتپد،قلب هاييکه مي توانند عشق بورزند.پس مرگ تو به
عشق کمک مي کند.تو کمک مي کني تا ادم امانت بزرگي را که خدا بر
شانه هاي کوچکش گذاشته بر دوش کشد.تو و گندم و نور ،تو و پرنده و
درخت همه کمک مي کنيد تا اين چرخ بچرخد،چرخي که نام ان زندگي
است.گوسفند ارام شد و اجازه داد تا چاقو گلويش را ببوسد.او قطره قطره
به خاک چکيد،اما هر قطره اش خشنود بود ،زيرا به خدا،به عشق،به
زندگي کمک کرده بود.
[ شیرین و فرهاد ]

مرگ شيرين، حكايت فرهاد
كيميرود از ياد؟ نميرود از ياد!
شيرين مرده ديگر نفس ندارد
فرهاد بينوا هم جز او كسي ندارد
از او فقط به جا ماند سنگي براي قبري
شيرين به بسترش رفت با آه و درد و زاري
شيرين بگو تو با من اكنون چه بيقراري
شيرين خودش ندانست در آخرين نفسهاست
او بيصدا چنين گفت فرهاد من چه زيباست
شيرين عزيز فرهادفرهاد رفته در خواب
از او فقط به جا ماند عشقي به پاكي آب
با عشق تو خزان شد عمر عزيز فرهاد
شيرين بگو چه كردي با عشق ناب فرهاد
كه اين چنين ز كف رفت آن عشق ناب فرهاد
آه اي فغان و فرياد از دست رفته فرهاد
شيرين نديدي آن روز وقتي به شوق ديدار
فرهاد با چه شوري آمد براي ديدار
با خود تمام ره گفت
شيرين من چه زيباست
شيرين من يكتاست
با تو درون رويا چه رازها بيان كرد
عشقي كه آتشين بود او اين چنين عيان كرد
وقتي شنيد پيوند بستي تو با بزرگان
از كف بداد طاقت بنشست در بيابان
فريادها برآورد از درد هجر ياران
او رفت سوي كوه و رازش به سنگها گفت
با تيشهاش سخن گفت
از درد و زخمها گفت
اينقدر گفت با كوه تا از نفس بيافتاد
از اشكهاي چشمش سيلي به راه افتاد
قلبش ز درد ميسوخت
آتش به جانش افتاد
آهسته بست چشمش
او رفته بود در خواب
تا آخرين نفسها فرهاد با فغان گفت
شيرين من چه زيباست
شيرين من چه تنهاست
مرگ شيرين ، حكايت فرهاد
نميرود از ياد ، نميرود از ياد
در آخرين نفسها شيرين فقط چنين گفت
فرهاد من چه زيباست
فرهاد من چه تنهاست
اي عشق ناب فرهاد
كافيست آه و فرياد
ازدست رفته فرهاد
[ شیرین و فرهاد ۲ ]

روزی که به دنيا امدی داشت بارون می امد ولی هوا ابری نبود . ميدونی
چرا ؟ ان روز فرشته ها داشتن از ان بالا گريه ميکردن . چون يکی از
انا کم شده بود .
اگه يه روز صبح از خواب پاشدی ديدی تو يه اتاق تاريک وقرمز هستی و
تند تند داری تکون ميخوری يه وقت نترسی ها تو توی قلب منی .
عشق مانند ساعت شنی ميمونه مغز را خالی و قلب رو پر ميکنه
ميگی عاشق بارونی ولی وقتی بارون مياد چترتو باز ميکنی
ميگی عاشق برفی ولی از يه گوله برف می ترسی
ميگی عاشق پرنده ای ولی اونو تو قفس زندانی می کنی
ميگی عاشق گلهايی ولی اونارو از شاخه میکنی
چطور انتظار داری باورت کنم وقت ميگی دوستت دارم...
.
مرگ از زندگی پرسید
این چه حکمتی است که باعث می شه تو شیرین و من
تلخ جلوه شویم!
زندگی لبخندی زد و گفت:
دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقت هایی که در
تو وجود دارد.
بلی اینطوریه همه ی ما به دنیا دل بستیم به دنیایی که
همش دروغ است همه ما فقط دنیا امروزی را می بینیم
دنیایی که آخری ندارد، دنیایی که امنیت نداره ، همه به
خاطر راحتی از هیچ دروغ و کلکی رو گردان نیستن ولی
چرا؟
چرا باید اینطوری باشه مثل اینکه بعد از این دنیا، دنیایه
دیگه ای هم هست این دنیا وفا نداره ولی آن دنیا وفا داره.

|
...آشناترين کلمه | |
|
زیباترین کلمه عشق پر احساس ترین کلمه محبت پر معنا ترین کلمه نگاه عالی ترین کلمه دوستی تلخ ترین کلمه جدایی دردناک ترین کلمه خیانت بد ترین کلمه تمسخر و آشنا ترین کلمه من و تو |

روزگارم بد نيست
چهره ام گلگون است
نه از آن بوسه ی تو بلکه ز اشک
سينه ام نيز پر است
نه ز اميد که از رنج و غم است
حال دستم بد نيست
لرزشی کم دارد
کار تو نيست کار اين ايام است
زانوانم سست است
شکر...
می شود راهی رفت
نه بسويت که به آن دور ديار
روزگارم بد نيست

چه خوش خيالم ... حسین کاظمی..
هزاران دل مي لرزد و
هزاران فرياد گم مي شود در هياهوي اين همه آه
!.. چه خوش خيالم وقتي منتظرم آهم را بشنوي

تا کی درپس لحظه های مرگ بدوم وبه انتهای راه نرسیده برگردم !!
چراغ های رابطه خاموشند وجاده تاریک وناتمام.....
فریاد پشت سکوت دست وپا میزند.....
فریاد خوب میداند که اگر خودش باشد هزاران فریاد سکوتش میکنند.......

